تبليغاتX
شهرک شهید محلاتی شمال تهران
شهرک شهید محلاتی شمال تهران
اخبار اطلاعات و مسایل گوناگون شهرک شهید محلاتی
شنبه سی و یکم فروردین 1387
فرورد ین 86 سفر به سرزمین عشق ... جنوب کشور - قسمت اول ...  

بسمه تعالی

از آخر ین باری که از جبهه برگشتم یعنی  سال 1367 بعد از پذیرش قطعنامه دیگه هیچ سفری  به مناطق عملیاتی  نداشته و اطلاعی از وضعیت بعد از جنگ این مناطق بجز آنهایی  که تلوزیون نشون میداد نداشتم . وقتی سالها پیش کاروانهای راهیان نور راه افتادند در منزل ، صحبت از رفتن به مناطق جنگی میشد ولی  هر سال در ایام نوروز یا سفرها و یا کارهای مختلف پییش می آمد و به هر ترتیبی بود این سفر میسر نمیشد.

اوایل اسفند 85 وقتی مجددا بحث سفرهای نوروزی و کاروانهای راهیان نور مطرح شد قرار شد من از مراجع ذ یربط نحوه ثبت نام و زمانهای سفر را سوال کنم که بعد از تحقیق متوجه شدم این سفرها از اسفند شروع و تا ایام نوروز در قالب کاروانهای مختلف اد امه دارد و مهلت ثبت نام هم تا 24 اسفند می باشد. باز هم به دلایل مختلف امکان ثبت نام فراهم نشد و طلسم این سفر برای ما بسته ماند. روز 29 اسفند یکی از دوستان از دانشگاه به من تلفن زد و گفت که تصمیم دار د مجردی همراه با کاروان  راهیان نور دانشگاه در 4 فرورد ین 86 به جنوب سفر کند و از من خواست اورا همراهی کنم تا دو نفری باشیم. من که دوست داشتم خانوادگی به این سفر بروم برای جواب دادن مردد بودم که با مشورت با خانواده ، به او جواب مثبت دادم . روز دوم فروردین ، مجددا تماس گرفت و گفت بدلیل کار زیادی که در ارتباط با پایان نامه فوق لیسانس د ارد نمیتواند به این سفر بیاید و از من خواست که چنانچه دوست دارم با همسرم به این سفر بروم او را خبر کنم تا بلیط ها را برایم بیاورد .

وقتی با همسرم مطرح کردم ابتدا به دلیل نگرانی بابت غذای بچه ها قبول نکرد عصر همان روز تلوزیون گزارشی از کاروان راهیان نور در مناطق عملیاتی پخش میکرد  که در آن جوانان اعم از دختر و پسر صحبت میکردند که یکی از آنها گفت من معتقدم تک تک افرادی که در این مکانها حضور پیدا میکنند  بر ای این حضور دعوت شده اند و هیچ کس بدون دعوت نمی آید از طرفی  پسر بزرگم هم گفت نگران غذای ما نباشید و بروید مشکلی پیش نخواهد آمد . به هر حال همسرم راضی شد و من به دوستم خبر دادم . او هم برگه و بلیط را به من داد. همان شب برای  دید  و بازد ید بزرگترها و بعضی از فامیل به ورامین رفته و غروب روز سوم به تهران برگشتیم . صبح چهارم با شخصی که در برگه به عنوان هماهنگ کننده سفر معرفی شده بود تماس گرفته و اطلاع دادم که من و همسرم بجای دو نفری که دوستم ثبت نام کرده بود خواهیم آمد . ایشان ضمن اعتراض به این جابجایی بما گفت متاسفانه به دو دلیل شما نمی توانید با این کاروان بیایید یکی  اینکه کوپه ها بین خانمها و آقایان تقسیم شده ودوست بنده نیز چون دو نفر آقا بوده اند  د ر کوپه آقایان هستند بنابر این نمیتوانیم خانم جایگزین کنیم دلیل دوم هم اینکه کلیه افراد کاروان با اسامی که قبلا داده شده بیمه سفر شده اند و لذا امکان بیمه کردن شما وجود ندارد . پس از این صحبتها مجددا با همسرم صحبت کردم و پس از توافق با هم ، مجد دا به فرد مذ کور اطلاع دادم که ما با پذیرفتن کلیه مسئولیتهای ناشی از سفر ، همراه کاروان  خواهیم آمد . ایشان که زیاد از این تصمیم ماراضی نبودند چندبا رتاکیدکردند که کتبا بایدمسئولیت بیمه را پذیرفته و درقطار هم به هیچ وجه تقاضای جابجایی نکنید ما هم قبول کرده وساعت هفت ونیم عصراز منزل حرکت کردیم تا قبل از ساعت 9 که در برگه نوشته شده بود در راه آهن باشیم. در بین راه با پسر بزرگم که سرکاربود، قرار گذاشتیم واو را از بلوار کشاورز سوار کرده و به سمت راه آهن رفتیم.

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
از شمال تهران به جنوب ایران!!! ...  

بسم رب الشهداء و الصدیقین

از شمال تهران بود که راه افتادیم به جنوب ایران!!!

کی رفتیم و کی اومدیم؛خودمونم مات و مبهوتیم...

اومدیم ولی گیج می زنیم و دیگه هم نمی خوایم

که به اون حساب کتابای عقلی برگردیم

که همین دل برامون بسّه

از شهرکی با اسم شهید و از پایگاهی با نام شهید و

 از کنار چند شهید ِ بی نام شهرک ،

به سمت شهدا حرکت کردیم

آهای مردم!چرا با ما نیومدین؟

خوب چرا بدرقمون نکردین؟

چرا پیشواز نیومدین؟

چرا نپرسیدین کجا می ریم؟

چرا نمی پرسین که ما چی دیدیم؟

چرا حواستون نیست که یه دنیا حرف داریم ولی...

چرا پیش ما از تخت جمشید و سی و سه پل و

طاق بستان حرف می زنین.

ولی از طلائیهای طلائیه نمی پرسین! ؟

از خاکهای رملی فکه سراغ نمی گیرین! ؟

نمی پرسین که ما چی توی اون خاکها دیدیم

که این همه لذت بردیم؟

آخه بی معرفتا!

یعنی اینقدر هم مردونگی ندارین که

یکبار هم اونجا پا بذارین؟

اگه همون مردونگیتون نمی ذاره که برین؛

من میگم بخاطر همون هم که شده برین

اگه فکر می کنین که ما کجا و اونجا کجا؟

پس حالا دیگه لازمه که برین.

اگه هنوزم شرم از کرده و ناکرده هاتون ،

توی وجودتون هست؛پس بجنبین!

پس گوش به زنگ باشین که شهدا باز هم می خوان

قافله هاشون رو از شهر ها جمع کنن

مواظب باش که جا نمونی!

توی این چند روز یه کم براشون دست تکون بده،

مطمئن باش که می بیننت

و دستت رو می گیرن

ان شا الله

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
سلام شهرک ...  
بسم رب الشهداء و الصدیقین
با سلام به همه بچه های شهرک شهید محلاتی.سلام به اون همه صداقت و پاکی
سلام به نجابت دخترات و غرور و غیرت پسرات
سلام به شهدای گمنام مقبره الشهداء که دل از خیلی ها بردن
سلام به آدمای نجیبش.سلام به کوچه و خیابونای سربالایی و سرپایینیش
سلام به کلمه های بالا و پایین که خیلی ها وقتی میخوان برن مقبره الشهداء،میگن بریم بالا
و وقتی از اونجا میخوان برگردن خونه،میگن بریم پایین
انگار که دو دنیای متفاوتن(واقعا هم بالا و پایین دارن که نه فقط از متراژ که از معنویات)
سلام به پایگاه دکتر اسکندری محلاتی که معرفتش از خیلی شهرک های دیگه بیشتر ِ
سلام به تمام مسجدای با صفاش.سلام به آرامشش که نا آرومی هامون رو تحویل می گیره
سلام به باقیمونده های جنگ که اومدن و توی این شهرک دور هم جمع شدن تا هنوزم آنچه که آرمان هست،زنده نگه دارن
و سلام به بچه های این شهرک که تا هستند در کنار خانواده ها،به عشق پاکی ها،
دوری از نا پاکی های هزاران جای به اصطلاح ناف تهران رو به جان می خرند
این همسایگی با کوه،اونها رو محکم و راسخ نگه داشته در تکیه به خوبی ها
و سلام به همه اون بچه هاش که وقتی قرار خودشون یه خانواده بشن،خیلی هاشون میرن شهرک قائم که باز با محلاتی،رفیق باشن
سلام ای شهرکی که در تو زندگی کردن آرزوی خیلی هاست و تو هم مثل خیلی ها،با مهربونی پذیراشونی!
سلام ای نازنین که خیلی ها رو به عرش اعلی بردی و صداشم در نیاوردی،از بس که ماهی!!!
چیه که حالا احساس دلتنگی می کنی؟ چرا دلت گرفته؟ مگه تو هم بغز رو میشناسی؟
کجاهات درد میکنه ؟ از کی تا حالا کسی بهت سر نزده ؟ چی کم داری که به تو نازنین ندادن؟
تو که این همه یار داری دیگه چرا!از اصفهان از شمال از .......دیدی منم می دونم که تنها نیستی
پس دیگه ناراحت نباش.ازشون بخواه که بیشتر به فکرت باشن.همین.آها چه جوری بهشون بگی!
خوب خودم الآن میگم:::آهای بچه های شهید محلاتی پس شما کجایین؟این مسجداش میخواد صدای نفس هاتون رو بشنوه پس شما کجایین؟
اون پایگاه میخواست ببره جنوب،پس شما کجا بودین؟
بابا این وبلاگ دوست نداره تنها باشه پس شما کجایین؟
سه شنبه بیستم فروردین 1387
راستی چرا ؟ ...  
بسم رب الشهداء و الصدیقین
میگن چرا میرین جنوب.مگه توی اون خاکها چی دیدین که این همه قشنگی ها رو میذارین و بهترین لحظات سال که همون لحظات سال تحویل هستش رو اونجاها میگذرونین!
آره حق با شماست. اونجا خاک و گِل و غبار فقط دیده میشه.از این خاک وگل ها که توی هر شهر و دیاری پیدا میشه
واسه چی پاشیم این همه راه رو بکوبیم و بریم تا خاک ببینیم

برای دیدن عکس با کیفیت بهتر کلیک کنید

اگه میخواین بگردین که بیاین بهترین جاها:شمال که پر از سرسبزی و قشنگیه،بیاین شیراز و تخت جمشید و صدها بنای تاریخی دیگه،چرا نمیاین تهران؛اینجا که تا بخواین امکانات و مد و هوس و شهوت هست که!!!اگه کوه و ارتفاعات و خاک هم میخواین
که رسما َََ برین کوه نوردی که خودتونم راضی کرده باشین
اما چتونه؟چیه!چرا از هرجا که میایم،با وجود اینکه کلی لذت بردیم و هر کاری خواستیم کردیم اما ته دلمون راضی نشده
باز بهونه میاره
چرا من که خیلی از جاها و زیبایی ها رو دیدم،وقتی رفتم جنوب،دیگه دلم نمی خواست که برگردم؟
دلم آروم گرفته بود.مثل نوزادی که بهونه گیری می کرده ولی یه مهربونی اومده و پشتش رو یواش یواش زده و آرومش کرده
خیال بچه جمع شده که یکی هست که حتی اگه بزنتش هم اون آروم میگیره.ساکت و راضی میشه
این میشه که دوست داری بزرگ بشی و جونت رو براش بدی!!!
اونجا حس کردم مهربونی و ارزش لایتناهی خدا رو
پاکی و معصومی شهدا رو که این همه با وفا بودن و میگفتن که مگه بالاترین چیز توی این دنیا جونمون نیست!اینم مال تو خدا!
اونجا که می رسی اولین اردوگاه یا اولین خاکی که توش پا بزاری،یه حسی به آدم دست میده که انگار بدون هیچ حرفی از جانب کسی،سریع اون حالی رو که رزمنده ها قبلا اینجاها برای بیداری و شب زنده داری داشتن رو حس می کنی(امروزه که به این چیزا انرژی مثبت میگن:یعنی بدون اینکه تلاش خاصی رو انجام بدی،حال و هوای اونجا تو رو میگیره و حس تو رو شبیه حس آدمایی که قبلا اونجا بودن می کنه)
اگه این حال رو باور نمی کنی،یه چیزی میگم ولی فقط ذهنت رو ببر اونجا::::::اگه ما رو بردنمون جایی که تـوش معتادها،الکلی ها؛فاسدها قبل از ما بودن ولی الان مردن یا زندونن و... و فقط چندتا از سرنگ ها منقل ها شیشه مشروب ها باشه و در و دیوارش هم دود گرفته وپر از یادداشت هاشون باشه ...وجدانا چه حالی پیدا می کنی!فکر می کنم اولین حس تو حس بیزاری و نفرت میشه و خودت فکر میکنی که چطوری کارشون به اینجا کشیده!پدر و مادرشون کی بوده!اگه مردن چه به حال و روزشون میاد! چه بد باختن این دنیا رو::::::::میشه این فکرها به ذهنت نیاد؟
تازه بعدش چی کار میکنی؟
هان این رو نگفتم:اگه جنازه یکیشون رو میدیدی دیگه چی کار میکردی
هزاران بار از این مسیرها و حال و هواها دورتر میشدی
آره تمام اینها انرژی منفی دارن/// و قانون فطرت ما دوری از منفی ها و بدی هاست(از آهن ربا که بدتر نیستیم که......)
حالا باورت میشه که انرژی مثبت هیچ اثری نداشته باشه!!!
وقتی پاهات رو توی دوکوهه میذاری حس میکنی که در و دیوارش باهات حرف دارن
این حرف که فقط صدا نیست همون ندای درونی من وشماست
همون تکونیه که دلت کنار حوضچه ای می خوره که رزمندها توی دوکوهه
وضوی نماز شبشون رو میگرفتن
نه اشتباه نکن!کی گفته که تا نماز شب خون نشی اونجا اثر نداشته
نه اگه با وجود اینکه می خوابی ولی هر شب ناراحت نماز شب نخوندنتی بدون که دل تو دیگه خواب نیست
کم کم این صاحب خونه مستاجرش رو بلندش می کنه،مگه جسم ما مهمون روحمون نیست؟
پس بدون اگه هر شب با حسرت نماز شب میخوابی؛تو دیگه فقط به یه تکون اساسی نیاز داری
شاید مثل من باید از دو سه جایی (مثل نامه مثل سفارش مثل مهمونی و...)ندا رو بهت برسونن که تو باید کتاب خاکهای نرم کوشک رو بخونی تا به باور برسی که بخدا اگه تلاش کنی خدا می بینه بخدا اگه راه شهدا رو در پیش بگیری به شهدا می رسی.
می فهمی که باید لحظه لحظه این دنیا رو به اهلش بفروشی تا اون چیزی رو که باید،از صاحب لحظه ها بگیری.
شب رو بفروشی روز رو بفروشی بطالت رو بفروشی بفروشی و بفروشی
حالا دیدی که اونجا فقط خاک نیست
اونجا انرژی داره.هنوز خود شهدا اونجا رفت و آمد دارن.بابا روی اون زمینها حضرت زهرا و ائمه های دیگه قدم میذارن
مگه میشه که روی قدمگاه اونها پا بذاری ولی هیچ اثری نداشته باشه
مگه میشه طلائیه رو ببینی و لذت نبری...لذتی می بری که محال از زیر زبونت بیرون بره ها!
لذتی که بعدش داری شاید با سوز و گداز هم همراه بشه ولی خدا شاهده که با لذتی که توی گناهات حس میکنی قابل مقایسه نیست.میخوام بگم هرچی که هستی.،هرجا که هستی فقط با تمام وجودت شهدا رو صدا کن و قسمشون بده به مادرشون حضرت زهرا(س). به ولای علی می برنت مگه -مگه اینکه خیر و صلاحی از این هم بالاتر در اون زمان برای ما باشه که با چشم دنیائیمون نبینیمش
گفتم هرکی و هرجور هستی...به اینی که گفتم اعتقاد دارما!تــوی کاروان ما هم اخراجی ها بود(البته یه کوچولو شبیه اونا بودن
وگرنه توی دلشون دریایی بود که باید به دریای دلشون میزدی تا بفهمیشون)
اما شهدا دست کسانی رو میگیرن که شاید اونا هم نمی دونن که توی این خاکها چی کار دارن.شاید اگه مثل ما شهدای کفن پوش
رو ببینن و با دست و بدن خاکیشون اونا رو لمس کنن،تازه یه کم به هوش بیان که .......
پس میخوام که با توکل بر خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) و شهدای پاک،اینقدر مشتاق زیاد بشه که 6 تا اتوبوس محلاتی بشه
بشه(نه خودتون سال دیگه ببینید دیگه...نه صبر کنید ببینید که ما چقدر دیر به دیر میخوایم به شهدا سر بزنیم.همین تابستون
منتظر باشین ان شاالله که شهدای غرب این کشور کارهامون رو جور کنن و حسابی سنگ تموم بزارن)
هممون منتظر اون روزی هستیم که هیچوقت هیچ مشتاقی از این زیارت باز نمونه
هرکی دوست داشت بیاد وسیله مهیا باشه.اگه شهدا به دلشون انداختن که بیان،ما هم بقیه مسئولیت شهدا رو به عهده بگیریم
ان شاالله
جمعه شانزدهم فروردین 1387
زائر کربلای ایران و دانشجوی عزیز ...  
با سلام و تبریک مجدد سال نو به اطلاع می رسانیم که نامه ای مملو از محبت و صداقت از دانشجوی عزیزی که با عنوان زائر کربلای ایران مطلبش را با افتخار در پست قبلی گذاشتیم به دستمون رسید.

از آنجا که نامه سراسر صداقت و دلسوزی بود به خود اجازه دادیم بدون اجازه ایشان (البته ایشالا اجازه میدهند) بخشهایی از نامه را اینجا آورده و در همینجا پاسخ بگوئیم:

"با عرض سلام و خسته نباشید
و با تشکر از اینکه مطالب این حقیر را در وبلاگتان درج نمودید
خوب چند تا عکس از صبح روز حرکتمان از کنار مقبره الشهدا گرفتم که برای تداعی شدن حال و هوای زیبای آن روز صبح دوست داشتم که در کنار مطالب این عکسها هم باشد البته دو تا عکس هم از همان اردو هست که آقایون کاروان در آن هستند و اگر لازم باشد از نمای خود مناطق هم عکسهایی در دستم هست"
دوست عزیز (که متاسفانه هنوز نمیدانیم کی هستید) گذاشتن مطالب شما و سایر عزیزان مانند شما ، نه تنها نیاز به تشکر ندارد بلکه هم وظیفه ما و هم افتخار ماست . ضمنا عکسهای شما که اشاره کرده اید همراه نامه تان نبود .... منتظر ارسالشون هستیم .
 
"دیگر اینکه در مورد وبلاگتان و هدفش سوالاتی دارم و پیشنهاداتی (تا نظر شما چه باشد؟)
ولی کاش می دانستم که تا چه اندازه دستتان باز است برای برنامه ریزی یا چقدر مشتاقید برای اجرای برنامه ها و اینکه در زمینه فعالیت جهت تدارکات یک اردو و... ازطریق همین وبلاگ هم می شود اقداماتی کرد یا نه؟ "
در مورد سوالات که در خدمت هستیم هر کس هر سوالی داشته باشد در صورتی که جوابی داشته باشیم تقدیم میکنیم وگرنه حتما به دنبال پیدا کردنش میریم.
راجع به باز بودن دست نمیدونیم منظورتون چیه ؟ اگه هماهنگی باشه با هر جا لازم باشه میشه هماهنگ کرد ولی اگه منظور بودجه باشه متاسفانه نداریم .
در مورد اشتیاق به اجرای برنامه ها باید اول از این فکر زیبا و قشنگ شما تشکر کنیم و دوم هم بگیم که با همه وجود آمادگیشو داریم البته اگه کسی بانی بشه ما همه کاری برای اجرای برنامه میکنیم و صددرصد با این قبیل اقدامات از طرف وبلاگ موافقیم .
" این میل من برای همکاری به چند دلیل است
مثلا:کاملا احساس می کنم که واقعا به همکاری بچه ها ترتیب اثر می دهید
نظراتشان برایتان مهم است(مثلا درمورد برداشتن مطلب زمان انتخابات یا گذاشتن همین مطالب ارسال شده ومهمتر همین ساخت چنین وبلاگی است)"
همانطور که گفتیم افتخار ما اینه که بچه های دلسوز و فهمیده ی شهرک مانند شما افتخار بدن و بیان نظر بدن و ما هم نظرات دلسوزانه رو با اشتیاق عمل میکنیم وقتی که حرف حقی زده میشود مهم نیست از طرف چه کسی باشد ما با کمال میل می پذیریم . عمل به نظرات شما هم در همین راستا بود.
"چیز مهمی که در مورد وبلاگ شهرک مهم است همان معرفی جاهای دیدنی اش بود که متاسفانه در صفحه اصلی وبلاگ نیست در حالی که نسبت به نوشته هایی مثل مطالب نوروز اولویتش بیشتر است(پس لازم است که به صفحه اصلی منتقل شود)در ضمن نمی دانم که در قسمت تنظیمات وبلاگ چه عددی را انتخاب کرده اید
به نظر می رسد که چون اکثر افراد معمولا همین صفحه اول را نظر می اندازند و می روند،پس بهتر است که تعداد پست ها را به حداکثر برسانید
در ضمن برای اینکه دوستان بیشتری به این وبلاگ سر بزنن و بشه فعالترش کرد نیاز به فعال تر شدن خود ماها هم داره"
در مورد وبلاگ ، آمادگی کامل داریم تا این قبیل نظرات سازنده رو عملی کنیم
بالاتر اینکه اگه مایل باشید ما شما رو بعنوان یکی از نویسندگان (با نام خودتان) معرفی میکنیم و دسترسی میدهیم تا خودتان نظرات زیبایتان را اجرا کنید.
"از همین مسجد میشه تبلیغها رو شروع کرد؛مثلا اگه در اعیاد یا مراسمهای خاص،خواستید مطلبی یا عکسی چاپ کنید حتما آدرس وبلاگها ،امکاناتش(که ان شا الله باید بیشتر بشه) و...رو به عنوان پل ارتباطی باید ذکر کنید که یا مستقیم به دست خود جوونها داده میشه و یا بزرگترها اونها رو به منزل می برند و فرزندانشون هم می بینن ولی مهم فعالیت خود وبلاگه و اعضاهاشون هست که باعث دلسردی بچه ها نشن "
در زمینه وبلاگهایی که در شهرک هست با تعدادی از مسئولین صحبت شده از جمله مسئول بنیاد تعاون و مدیر شهرک ، بخش فرهنگی شهرک ، امامان جماعت مساجد مختلف از جمله مساجد انصار ، امام خمینی ، ولیعصر ، الزهرا و پیامبر اعظم و همگی خوشبختانه ضمن استقبال ، اعلام کرده اند در صورتی که حتی بخشی بعنوان پاسخ به سوالات بگذارید آماده پاسخگویی هستیم . لذا برای اینکار نیاز به افرادی داریم تا مثل شما با خلاقیت و ابتکار در این سال جدید وبلاگ شهرک و سایر وبلاگها رو شکوفا کنند . ضمنا در صورتی که تیم کاری خوبی تشکیل شود میتوانیم یک سایت جامع بزنیم و تمام وبلاگها را در آن قرار دهیم. به هر حال باز هم آمادگی خود را برای فشردن دست تمام کسانی که آمادگی همکاری دارند اعلام میکنیم.
"مسئله دیگه ای که باید واقع بین بود اینه که روز اول به امید چه کسی این وبلاگها ساخته شد! اگه به حساب بچه های دیگه باشه که اونا اگه به وبلاگهای شخصی خودشون برسن هنر کردن
ولی شمااگه این وبلاگها رو رها کنید بقیه ها هم ممکنه که از سر زدن بهش شاید بی میل بشن
حداقل کاری که از دستمون بر میاد اینه که از فضای معنوی این شهرک و مساجدش بیشتر به همه بگیم
به هر حال منتظر دریافت جواب سوالاتم هستم تا با شناخت بیشتر بتونیم همکاری بیشتری داشته باشیم(ان شا الله)"
البته ما هدفمون از زدن وبلاگ دقیقا این بود که بچه های با استعداد و خلاق و با ذوق شهرک رو شناسایی و بکارگیری کنیم و یک مجموعه اینترنتی قوی برای فعالیتهای مختلف تشکیل بدیم . برای اینکار سالهاست با مسئولین صحبت کرده و میکنیم
ولی متاسفانه حداکثر همکاری آقایون فقط به به گفتن است (به سبک مهران مدیری) و خبری از اقدام عملی و حمایت نیست لذا تصمیم گرفتیم دست خالی و با اتکا به خدا و توان و همت و انگیزه و پتانسیل بچه های شهرک شروع کنیم تا مسئولین را شرمنده کنیم و مجبور شوند که همکاری و حمایت کنند و مطمئن هستیم که اینکار به لطف خدا و همت دوستانی مثل شما عملی است.
در پایان به اطلاع شما و همه خوانندگان میرسانیم که متاسفانه تا کنون تعدادی از دختران وپسران شهرک ضمن اعلام آمادگی برای همکاری ، وقتی با استقبال ما مواجه شدن پا پس کشیده و آمادگی خودرا از حد حرف پیش نبردند که امیدواریم شما از این دسته دوستان نباشید.
شادی و سلامتی و موفقیت شما در سال جدید آرزوی ماست
سربلند باشید.
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
بخش اول دل نوشته های زائر کربلای ایران ...  
با سلام و عرض تبریک بمناسبت آغاز سال ۱۳۸۷ ، به اطلاع می رسانیم اولین مطلب این سال از قلم یکی از اهالی خوش ذوق شهرک در خصوص کاروان راهیان نور در وبلاگ قرار داده میشود و همینجا آمادگی وبلاگ را برای معرفی ایشان بعنوان یکی از نویسندگان وبلاگ اعلام میداریم(کسانی که برای این منظور تمایل دارند خصوصی خود را معرفی کنند تا پس از هماهنگی ، دسترسی اعطا شود)

این مطالب توسط دوست عزیزی با عنوان زائر در اختیار وبلاگ قرار گرفته است که تحت عنوان قسمت اول عینا در وبلاگ قرار داده میشود امیدواریم شاهد قسمتهای بعدی مطالب ایشان با اسم اصلی یا انتخابی خودشان باشیم:

ضمنا جهت اطلاع ایشان و سایر عزیزانی که تمایل دارند مطلب یا عکس ارسال نمایند ایمیل این وبلاگ عبارت است از:

shahrak_mahallati@yahoo.com

--------------------------

سلام به همه بچه محلها و بچه غیر محلی ها

آخه این وبلاگ رو که فقط شهید محلاتی ها نمی خونن!


آره طبق قرار قبلی،کم کم از حدودای ساعت 6 صبح 27 اسفند ماه
عاشقان زیارت کربلای ایران دور و بر مقبره الشهداء جمع می شدن.قرار بود ساعت 7 حرکت کنیم
ولی چه کنیم که اتوبوسها دیر اومدن .تازه همشون هم که با هم نمی اومدن
خلاصه مراسم افتتاحیه که همون سخنرانی و پخش آهنگهای جبهه ای بود شروع شد و آقای روح الله تولایی که مسئول کاروان راهیان نور بود هم یه صحبتایی کرد
سماور چای و ظرف یکبار مصرف هم بود و هرکی دلش می خواست از خودش پذیرایی می کرد
تــــوی این چند ساعت تاخیر فرصت واسه خیلی چیزا بود:مثل خلوت کردن با اون شهدای گمنامی که حتی موقع رفتن از این دنیای فانی هم راضی نشدن یه نام و نشون از خودشون به جا بذارن
آروم ما رو به نذاره نشسته بودن و خوشحال بودن که باز هم کاروان عاشقان شهدا دارن به سمت رفقاشون
تـــوی طلائیه،فکه،شلمچه،چذابه،دوکوهه،معراج شهدا و .......راهی میشن
از دست این شهدا که واقعا روی حرفشون هستن که اگر صدامون کنید؛ما لبیک میگیم حالا از هرجا که باشید
آخه از همین شهرک از جاهای دیگه تهران از شمال ایران(گیلان)و حتی در مسیر حرکتشون از قــم هم عاشقا رو جمع کردن یا شاید بهتره که بگم جاروشون کردن و باهم بردنشون پیش خودشون
حدودا ساعت 10 صبح بود که 6 تا اتوبوس راهی شد
چه کارا که نکردن:کلی شعر خوندن:::::::::::::
ننم میگه جبهه نرو نرو نرو نرو نرو.... جبهه میری رو مین نرو نرو نرو نر...........
ساک در دست و پتو زیر بغل اومدیم آدم بشیم گشنه شدیم رفتیم وطن_چون یه روز چند نفرشون دیر رسیده بودن
و ناهار نخورده بودن-
من علمدارم علمدار بر حسینم یار و غمخوار .............
و ..............
کلی ویدئو کلیپ دیدن و به همراهش این اشک بود که صورتهاشون رو نوازش میداد
روز تحویل سال 2 تا از مسئولا رو، رو دوششون گذاشتن و به طرف آبگیر های گل آلود شلمچه بردن و انداختنشون اون تـــــــو و آقای تولایی هم که از این برنامه بی نصیب نمونده بود؛با شوخی و خنده رو به پرتاب کننده ها کرد و گفت :ناهار شام و.. پای خودتون
تازه از بچه های کاروان ما 1 زوج خوشبخت اونجا در محضر قبور شهدای گمنام شلمچه به عقد دائم هم در اومدن
خیلی قشنگ بود جای همتون خالی

==========================

واقعا برنامه پایگاه شهید دکتر اسکندری مسجد انصار الحسین(ع) ما رو تشنه کرد برای اینکه اگه توفیق یارمون شد،باز هم با این قافله که قافله انتظار نام داشت--(و روز به امامت و ولایت رسیدن حضرت مهدی(عج) هم سفرشان را آغاز کردند)-- همراه در سفرها و برنامه های دیگرشون باشیم(ان شا الله)
آخه ممکنه تابستون به جبهه های غرب کشود در کردستان(نواحی مهران که عملیات کربلای 1 هم اونجا شده بود)،ببرن
تازه هر از چند گاهی هم یه قرارهایی بچه های کاروان برای دیدن هم و تجدید میثاق با هم میذارن:مثل دیدارشون در بهشت زهرا(س)
و پیامکهایی که توسط بیسیمچی قافله انتظار برای هم کاروانیها ارسال میشه و حال و هوای اون روزها و بازدیدها رو برامون زنده نگه میداره که ان شا الله خدای مهربون با شهادت برای همیشه خود بیسیمچیمون رو زنده نگه داره
از حال و هوای معنویش که باید باشید تا با تمام وجود حس کنید که چه جوری وجودتون رو خونه تکونی میکنند
از اون روزی که شهدای گمنامی رو که چند روز پیشاش تـوی تفحص پیداشون کرده بودن (نه باید گفت اونا خودشون رو به ما نشون داده بودن)رو رفتیم و دیدیم برای اولین بار به کفن یک شهید دست زدم
شهیدی که با قامتی رعنا رفته بود ولی اندکی بزرگتر از قنداق یک نوزاد بازگشته بود
آره واقعا تازه مثل یک نوزاد متولد شده بودن ولی هرگز دیگه به آلودگی های دنیا آلوده نمی شدن
چون اون روحی که باید آلوده می شد دیگه همراه این جسم بر زمین نخوابیده بود؛اون روح پاک در آغوش خدا آرام گرفته بود و به ناآرامی های ما می نگریست!!!
دوستان گرامی؛ با توجه به اینکه این متن را بدون نام نوشتم در نتیجه اگر در چند وبلاگ دیدید متعجب نشوید
می خواهم این متن را به 2 یا 3 وبلاگ تقدیم کنم
البته امیدوارم که قبل از همه خدا قبولش کنه
ان شا الله

================================