تبليغاتX
شهرک شهید محلاتی شمال تهران
شهرک شهید محلاتی شمال تهران
اخبار اطلاعات و مسایل گوناگون شهرک شهید محلاتی
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
یه قطعه از بهشت ...  

بسم رب الشهداء و الصدیقین
از طرف بچه هایی که چند بار و حتی یکبار دیدنت!!!
شهید محلاتی،دلم واسه اون صبح قشنگ توی مقبره الشهداء تنگ شده
واسه اون روزی که یه بار برای همیشه اون موقع از صبح دیدمت
اون صبحی که می خواستیم بریم جنوب
فکر می کردم که یه قطعه از بهشت رو دارم می بینم
میدونم که توی بهشت هم خطا و اشتباه هست
مگه حضرت آدم توی بهشت نبود که خطا کرد
مگه نمی تونست اونجا برای همیشه بمونه
ولی خودش بد کرد
موقعیت فراهم بود
ولی با دعایی که حضرت جبرئیل بهش یاد داد
تونست توبه کنه
يا حميد بحق محمد،
يا عالي بحق علي،
يا فاطر بحق فاطمه،
يا محسن بحق الحسن،
يا قديم الاحسان، بحق الحسين،
ارزقنا توفيق زيارت الحسين في الدنيا
و شفاعته في الآخره.

الهی از خطاى من درگذر و توبه مرا قبول فرما.
در آن هنگام از جانب خداى تعالى خطاب آمد كه يا آدم
اگر (در آن حال دعا)
درخواست مى‏كردى كه گناهان همه‏ى فرزندانت را بيامرزم
هر آينه همه‏ى آنان را مى‏بخشيدم».
و خدا گذشت از تقصیر و اشتباهش
و اون هم از راه راست پا کج نکرد
پس محلاتی ها
قدر بهشتتون رو بدونید
قدر مسجد انصار الحسینتون رو
قدر مقبره الشهدا رو
قدر بچه های با ایمانی که پر از شادابی هستن
پر از ذوق و شوق و نشاطن
قدر پاکباخته های جنگ و جبهه رو
همونها که غریبانه دور هم جمع شدند
نکنه که با یه کم حوصلگی،اونا رو از خودمون برونیم
نکنه که جلوی چشماشون
با رفتار و حرکاتمون بهشون بگیم که
می خواستین دست و پاتون رو واسه ما ندین
به ما چه که صَدّام و صَدّامیها کشورمون رو می گرفتن
به ما چه که آسایش نداشتیم
به جهنم که ما می شدیم مثل عراق
به جهنم که ...
شهید محلاتی ها
بهشتتان پایدار و استوار باد
تا رسیدن به بهشت واقعی
آمین

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
دل به دل راه داره ...  
بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام به اون صبح زیبایی که چشممون به گنبد آبی مقبره الشهداء می افته
سلام به اون رنگ سبزی که از مهتابیهاش به چشم می خوره
ولی فکر کنم جریان این رنگ سبز،فراتر از نور مهتابی و این چیزاست
اونا دل و ایمان و وجودشون سبز بود
اونا سبز سبز بودن
سبز اومدن و سبز زندگی کردن و سبز هم رفتند
و جاودانه شدند
کجا این همه سبزی و لطافت رو توی وجود یک انسان سراغ داری!
چقدر با این شهدا مأنوسی؟
چقدر باهاشون خلوت می کنی
چقدر میشناسیشون
آره خوب راست میگی
اونا که گمنامن
نه اسمی نه آدرس دقیقی نه ...
اما راه بسته نیست برای شناختنشون
می تونیم ببینیم که چی کار کردن که علاوه بر شهادت،خدا گمنامی رو بهشون عنایت کرد؟
این چیز کمی نیستا !!!
این که حتی وقتی از این دنیا هم داری میری،اسمی از خودت باقی نذاری که کسی به خاطر اسم و نام و نشون ومقام
و هزاران چیز دیگه بیاد سراغت>>>>
اونا دلشون به چیز بزرگتری گرم بوده که حتی به این چیزا احساس نیاز هم نکردن
واقعا خیلی دل می خواد که آدم به چنین جایی برسه
این همه بی نیاز از مردم و دنیا!!!
خلاصه میخوام بگم:نکنه که نام و نشون و مقام و کار و دنیامون،نذاره که بهشون سر بزنیم
نه اشتباه نکنیم...اونا نیازی به سر زدن ما ندارن
ما به اونا نیاز داریم که دستی به سر ما که نه به قلب و دل ما بکـِشن
نباید این مکان های پاک و مقدس خالی بمونه
این همه جا توی تهران بود
تا حالا فکر کردین که چرا اینجا رو انتخاب کردن
چرا اینقدر نزدیک شما اومدن
مگه نه اینکه دل به دل راه داره
مگه نه اینکه شباهتها و علایق انسانهاست که اونا رو به هم نزدیک می کنه
پس ببین توی چه چیزایی باهاشون شباهت داشتی و داری
ببین چقدر بهشون علاقه داشتی که ........
بیاید به فکر برگذاری مراسم های بیشتری در جوار این شهدای گمنام باشیم
این شهدا هنوز هم زنده هستن و خیلی کارها از دستشون بر میاد
به اذن خدا
ما رو هم از دعای خیر خودت فراموش نکن!!!
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
از شمال تهران به جنوب ایران!!! ...  

بسم رب الشهداء و الصدیقین

از شمال تهران بود که راه افتادیم به جنوب ایران!!!

کی رفتیم و کی اومدیم؛خودمونم مات و مبهوتیم...

اومدیم ولی گیج می زنیم و دیگه هم نمی خوایم

که به اون حساب کتابای عقلی برگردیم

که همین دل برامون بسّه

از شهرکی با اسم شهید و از پایگاهی با نام شهید و

 از کنار چند شهید ِ بی نام شهرک ،

به سمت شهدا حرکت کردیم

آهای مردم!چرا با ما نیومدین؟

خوب چرا بدرقمون نکردین؟

چرا پیشواز نیومدین؟

چرا نپرسیدین کجا می ریم؟

چرا نمی پرسین که ما چی دیدیم؟

چرا حواستون نیست که یه دنیا حرف داریم ولی...

چرا پیش ما از تخت جمشید و سی و سه پل و

طاق بستان حرف می زنین.

ولی از طلائیهای طلائیه نمی پرسین! ؟

از خاکهای رملی فکه سراغ نمی گیرین! ؟

نمی پرسین که ما چی توی اون خاکها دیدیم

که این همه لذت بردیم؟

آخه بی معرفتا!

یعنی اینقدر هم مردونگی ندارین که

یکبار هم اونجا پا بذارین؟

اگه همون مردونگیتون نمی ذاره که برین؛

من میگم بخاطر همون هم که شده برین

اگه فکر می کنین که ما کجا و اونجا کجا؟

پس حالا دیگه لازمه که برین.

اگه هنوزم شرم از کرده و ناکرده هاتون ،

توی وجودتون هست؛پس بجنبین!

پس گوش به زنگ باشین که شهدا باز هم می خوان

قافله هاشون رو از شهر ها جمع کنن

مواظب باش که جا نمونی!

توی این چند روز یه کم براشون دست تکون بده،

مطمئن باش که می بیننت

و دستت رو می گیرن

ان شا الله

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
سلام شهرک ...  
بسم رب الشهداء و الصدیقین
با سلام به همه بچه های شهرک شهید محلاتی.سلام به اون همه صداقت و پاکی
سلام به نجابت دخترات و غرور و غیرت پسرات
سلام به شهدای گمنام مقبره الشهداء که دل از خیلی ها بردن
سلام به آدمای نجیبش.سلام به کوچه و خیابونای سربالایی و سرپایینیش
سلام به کلمه های بالا و پایین که خیلی ها وقتی میخوان برن مقبره الشهداء،میگن بریم بالا
و وقتی از اونجا میخوان برگردن خونه،میگن بریم پایین
انگار که دو دنیای متفاوتن(واقعا هم بالا و پایین دارن که نه فقط از متراژ که از معنویات)
سلام به پایگاه دکتر اسکندری محلاتی که معرفتش از خیلی شهرک های دیگه بیشتر ِ
سلام به تمام مسجدای با صفاش.سلام به آرامشش که نا آرومی هامون رو تحویل می گیره
سلام به باقیمونده های جنگ که اومدن و توی این شهرک دور هم جمع شدن تا هنوزم آنچه که آرمان هست،زنده نگه دارن
و سلام به بچه های این شهرک که تا هستند در کنار خانواده ها،به عشق پاکی ها،
دوری از نا پاکی های هزاران جای به اصطلاح ناف تهران رو به جان می خرند
این همسایگی با کوه،اونها رو محکم و راسخ نگه داشته در تکیه به خوبی ها
و سلام به همه اون بچه هاش که وقتی قرار خودشون یه خانواده بشن،خیلی هاشون میرن شهرک قائم که باز با محلاتی،رفیق باشن
سلام ای شهرکی که در تو زندگی کردن آرزوی خیلی هاست و تو هم مثل خیلی ها،با مهربونی پذیراشونی!
سلام ای نازنین که خیلی ها رو به عرش اعلی بردی و صداشم در نیاوردی،از بس که ماهی!!!
چیه که حالا احساس دلتنگی می کنی؟ چرا دلت گرفته؟ مگه تو هم بغز رو میشناسی؟
کجاهات درد میکنه ؟ از کی تا حالا کسی بهت سر نزده ؟ چی کم داری که به تو نازنین ندادن؟
تو که این همه یار داری دیگه چرا!از اصفهان از شمال از .......دیدی منم می دونم که تنها نیستی
پس دیگه ناراحت نباش.ازشون بخواه که بیشتر به فکرت باشن.همین.آها چه جوری بهشون بگی!
خوب خودم الآن میگم:::آهای بچه های شهید محلاتی پس شما کجایین؟این مسجداش میخواد صدای نفس هاتون رو بشنوه پس شما کجایین؟
اون پایگاه میخواست ببره جنوب،پس شما کجا بودین؟
بابا این وبلاگ دوست نداره تنها باشه پس شما کجایین؟
سه شنبه بیستم فروردین 1387
راستی چرا ؟ ...  
بسم رب الشهداء و الصدیقین
میگن چرا میرین جنوب.مگه توی اون خاکها چی دیدین که این همه قشنگی ها رو میذارین و بهترین لحظات سال که همون لحظات سال تحویل هستش رو اونجاها میگذرونین!
آره حق با شماست. اونجا خاک و گِل و غبار فقط دیده میشه.از این خاک وگل ها که توی هر شهر و دیاری پیدا میشه
واسه چی پاشیم این همه راه رو بکوبیم و بریم تا خاک ببینیم

برای دیدن عکس با کیفیت بهتر کلیک کنید

اگه میخواین بگردین که بیاین بهترین جاها:شمال که پر از سرسبزی و قشنگیه،بیاین شیراز و تخت جمشید و صدها بنای تاریخی دیگه،چرا نمیاین تهران؛اینجا که تا بخواین امکانات و مد و هوس و شهوت هست که!!!اگه کوه و ارتفاعات و خاک هم میخواین
که رسما َََ برین کوه نوردی که خودتونم راضی کرده باشین
اما چتونه؟چیه!چرا از هرجا که میایم،با وجود اینکه کلی لذت بردیم و هر کاری خواستیم کردیم اما ته دلمون راضی نشده
باز بهونه میاره
چرا من که خیلی از جاها و زیبایی ها رو دیدم،وقتی رفتم جنوب،دیگه دلم نمی خواست که برگردم؟
دلم آروم گرفته بود.مثل نوزادی که بهونه گیری می کرده ولی یه مهربونی اومده و پشتش رو یواش یواش زده و آرومش کرده
خیال بچه جمع شده که یکی هست که حتی اگه بزنتش هم اون آروم میگیره.ساکت و راضی میشه
این میشه که دوست داری بزرگ بشی و جونت رو براش بدی!!!
اونجا حس کردم مهربونی و ارزش لایتناهی خدا رو
پاکی و معصومی شهدا رو که این همه با وفا بودن و میگفتن که مگه بالاترین چیز توی این دنیا جونمون نیست!اینم مال تو خدا!
اونجا که می رسی اولین اردوگاه یا اولین خاکی که توش پا بزاری،یه حسی به آدم دست میده که انگار بدون هیچ حرفی از جانب کسی،سریع اون حالی رو که رزمنده ها قبلا اینجاها برای بیداری و شب زنده داری داشتن رو حس می کنی(امروزه که به این چیزا انرژی مثبت میگن:یعنی بدون اینکه تلاش خاصی رو انجام بدی،حال و هوای اونجا تو رو میگیره و حس تو رو شبیه حس آدمایی که قبلا اونجا بودن می کنه)
اگه این حال رو باور نمی کنی،یه چیزی میگم ولی فقط ذهنت رو ببر اونجا::::::اگه ما رو بردنمون جایی که تـوش معتادها،الکلی ها؛فاسدها قبل از ما بودن ولی الان مردن یا زندونن و... و فقط چندتا از سرنگ ها منقل ها شیشه مشروب ها باشه و در و دیوارش هم دود گرفته وپر از یادداشت هاشون باشه ...وجدانا چه حالی پیدا می کنی!فکر می کنم اولین حس تو حس بیزاری و نفرت میشه و خودت فکر میکنی که چطوری کارشون به اینجا کشیده!پدر و مادرشون کی بوده!اگه مردن چه به حال و روزشون میاد! چه بد باختن این دنیا رو::::::::میشه این فکرها به ذهنت نیاد؟
تازه بعدش چی کار میکنی؟
هان این رو نگفتم:اگه جنازه یکیشون رو میدیدی دیگه چی کار میکردی
هزاران بار از این مسیرها و حال و هواها دورتر میشدی
آره تمام اینها انرژی منفی دارن/// و قانون فطرت ما دوری از منفی ها و بدی هاست(از آهن ربا که بدتر نیستیم که......)
حالا باورت میشه که انرژی مثبت هیچ اثری نداشته باشه!!!
وقتی پاهات رو توی دوکوهه میذاری حس میکنی که در و دیوارش باهات حرف دارن
این حرف که فقط صدا نیست همون ندای درونی من وشماست
همون تکونیه که دلت کنار حوضچه ای می خوره که رزمندها توی دوکوهه
وضوی نماز شبشون رو میگرفتن
نه اشتباه نکن!کی گفته که تا نماز شب خون نشی اونجا اثر نداشته
نه اگه با وجود اینکه می خوابی ولی هر شب ناراحت نماز شب نخوندنتی بدون که دل تو دیگه خواب نیست
کم کم این صاحب خونه مستاجرش رو بلندش می کنه،مگه جسم ما مهمون روحمون نیست؟
پس بدون اگه هر شب با حسرت نماز شب میخوابی؛تو دیگه فقط به یه تکون اساسی نیاز داری
شاید مثل من باید از دو سه جایی (مثل نامه مثل سفارش مثل مهمونی و...)ندا رو بهت برسونن که تو باید کتاب خاکهای نرم کوشک رو بخونی تا به باور برسی که بخدا اگه تلاش کنی خدا می بینه بخدا اگه راه شهدا رو در پیش بگیری به شهدا می رسی.
می فهمی که باید لحظه لحظه این دنیا رو به اهلش بفروشی تا اون چیزی رو که باید،از صاحب لحظه ها بگیری.
شب رو بفروشی روز رو بفروشی بطالت رو بفروشی بفروشی و بفروشی
حالا دیدی که اونجا فقط خاک نیست
اونجا انرژی داره.هنوز خود شهدا اونجا رفت و آمد دارن.بابا روی اون زمینها حضرت زهرا و ائمه های دیگه قدم میذارن
مگه میشه که روی قدمگاه اونها پا بذاری ولی هیچ اثری نداشته باشه
مگه میشه طلائیه رو ببینی و لذت نبری...لذتی می بری که محال از زیر زبونت بیرون بره ها!
لذتی که بعدش داری شاید با سوز و گداز هم همراه بشه ولی خدا شاهده که با لذتی که توی گناهات حس میکنی قابل مقایسه نیست.میخوام بگم هرچی که هستی.،هرجا که هستی فقط با تمام وجودت شهدا رو صدا کن و قسمشون بده به مادرشون حضرت زهرا(س). به ولای علی می برنت مگه -مگه اینکه خیر و صلاحی از این هم بالاتر در اون زمان برای ما باشه که با چشم دنیائیمون نبینیمش
گفتم هرکی و هرجور هستی...به اینی که گفتم اعتقاد دارما!تــوی کاروان ما هم اخراجی ها بود(البته یه کوچولو شبیه اونا بودن
وگرنه توی دلشون دریایی بود که باید به دریای دلشون میزدی تا بفهمیشون)
اما شهدا دست کسانی رو میگیرن که شاید اونا هم نمی دونن که توی این خاکها چی کار دارن.شاید اگه مثل ما شهدای کفن پوش
رو ببینن و با دست و بدن خاکیشون اونا رو لمس کنن،تازه یه کم به هوش بیان که .......
پس میخوام که با توکل بر خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) و شهدای پاک،اینقدر مشتاق زیاد بشه که 6 تا اتوبوس محلاتی بشه
بشه(نه خودتون سال دیگه ببینید دیگه...نه صبر کنید ببینید که ما چقدر دیر به دیر میخوایم به شهدا سر بزنیم.همین تابستون
منتظر باشین ان شاالله که شهدای غرب این کشور کارهامون رو جور کنن و حسابی سنگ تموم بزارن)
هممون منتظر اون روزی هستیم که هیچوقت هیچ مشتاقی از این زیارت باز نمونه
هرکی دوست داشت بیاد وسیله مهیا باشه.اگه شهدا به دلشون انداختن که بیان،ما هم بقیه مسئولیت شهدا رو به عهده بگیریم
ان شاالله